...
از دست دادن حس غریبی ست حتی اگر چیزی که از دست میدهی فقط توی ذهنت وجود داشته باشد ..چه فرق میکند از دست دادن از دست دادن است
برای من از دست دادن جنینی که سه ماه دلبسته اش شده بودم ضربه عجیبی بود دقیقا تکرار داستان "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد"اوریانا فالاچی کتابش را دوست داشتم ولی فکر نمی کردم این همه نزدیک! تجربه اش کنم
گیرم هی دکترها بگویند طبیعی ست اتفاق می افتد چیز خاصی نیست
دکترها که نمیدانند!!از لحظه ای که باور میکنی کسی در تو نفس میکشد مادر شده ای ! مادری اینطورهاست !!
حالا من و هسمفرم هیچ !!دکترها که نمیدانند دخترک سه ساله من چه عجیب دلبسته خواهر یا برادر خیالی اش!!شده بود.ای تف به این علم با این اشتباهات مسخره دور از ذهن !- فحش هم میدهم دلم خالی نمیشود لعنتی !-
این اتفاق عجیبِ دردناک !را با یک سفر حسابی ! همراه همسفرو دخترکم هل داده ام یک جایی آن دوردستهای مغزم ولی هی سرک میکشد توی خواب و بیداری ام ..گفتم اینجا بنویسمش شاید دست از سر خیالم بردارد
به خدا که مادرشدن غریبترین حس دنیاست ..چیزی سوای هر حسی که توی زندگی تجربه کرده باشی وقتی دست دخترک توی دستهای من است و توی خیابان قدم می زنیم وقتی بازی میکنیم وقتی میخندیم وقتی نق میزند وقتی کلافه ام میکند فقط من میدانم و خدا که مادری چه حس غریبی ست تنها واژه ای که میشود با آن توصیفش کرد همین است... غریب ...
این روزها برای دخترک کلاه میبافم - این از آن ژستهای کاملا مادرانه است - شاید برای همین دوستش دارم -
دخترک را میبرم کلاس باله.. کلاس بازی و خلاقیت ..یکشنبه ها هم میرویم تئاتر کودکانه..گاهی میرویم پارک..گاهی میرویم قدمزنی!..با هم سی دی میبینیم کتاب میخوانیم بازی میکنیم
دلم میخواهد یک کتاب جدید بخوانم دلم میخواهد یک کنسرت خوب بروم دلم میخواهد یک تئاتر خوب ببینم ..دلم میخواهد یک مادر خوب باشم دلم میخواهد روشنفکر باشم
دلم میخواهد دخترکم خوب زندگی کند .این خلاصه همه آرزوهای همه مادران دنیاست
پی نوشت:وقتی می نویسم از خودم خوشم میآید!!
کلا از علامت(!!)خیلی خوشم می آید
یاد ندارم هیچ روزی از روزگارم این همه تشنه نوشتن بوده باشم و هزار مانع از زمین و آسمان روی سرم ریخته باشد که نشود دو دقیقه دست بگذارم روی سفیدی یک کاغذ و دو خط بنویسم .بنویسم که خیال کنم هستم ..شاید برای اینکه این روزها کمتر وقت میکنم به خودم برسم
نمیدانم این فکر را از کجای زندگی با خودم می کشم کهنوشتن و خواندن حس بودن است گیرم خیلی هم چیزی که می نویسم مهم نباشد
خلاصه که این روزها سرم پر است و دارم دنبال یک ظرف بازیافتی میگردم - بگویم سطل اشغال به خودم بی احترامی کرده ام لابد- که سرم را بتکانم آن تو و خلاص!
چند هفته گذشته من و دخترک و همسفر هر سه چند بار مریض شدیم این یک نظریه کاملا غیر علمی ست و لی واقعیت است آدم وقتی مادر میشود زودتر از همیشه از شر مریضی خلاص میشود نمیدانم دقیقا دلیلش چیست ولی وقتی مادر میشوی سیستم ایمنی بدنت به شکل عجیب و غریبی قوی میشود کاملا حسی ست هیچ پشتوانه علمی ندارد
مادر شدن از من یک انسان متفاوت ساخته گاهی خودم تعجب میکنم این منم؟
چند تا فیلم خیلی خوب دیدم shutter island را هم دیدم خیلی عالی بود تازگی دارد از دی کاپریو خوشم می آید
دیدن فیلم های خوب گهگداری تفریح مادرانه خوبی ست گیرم فیلم دوساعته تقریبا
سه روز وقت بگیرد
دخترکم دارد رسما مستقل می شود امروز برای اولین بار بدون من رفت توی کلاس و بازی کرد دوساعت تمام بدون من ته دلم قند آب شده بود برای من که اصلا با مهد کودک و مستقل کردن اجباری بچه ها موافق نیستم فتح الفتوح بود دخترک من جوانه کوچک من دارد برای خودش ساقه ترد قشنگی میشود که نگو و نپرس .
چقدر دلم میخواهد راجع به هزار چیز دیگر که توی ذهنم وول میخورد بنویسم حالا باشد برای بعد ..
چقدر این وبلاگ را دوست دارم چه جای مادرانه خوبی ست برای من که یک دنیا حرف دارم راجع به همه چیزهای با ربط و بی ربط دنیا غم سرعت اینترنت اگر بگذارد
*پی نوشت :یکی از اشتباهاتی که هیچ وقت خودم را به خاطرش نمی بخشم
این است که تقاضا کردم adsl مان را قطع کنند و دوباره خودم را انداختم توی هچل dial up
اگر فقط یک کار خوب هم توی زندگی کرده باشم این است که دخترکم حسابی
عاشق کتاب خواندن است هر شب قبل از خواب تا سه چهار کتاب برایش نخوانم نمیخوابد همین یک یادگار را از مادرش داشته باشد برای همه عمر مرا بس است

بخواب آروم گل گلدون خونه
دخترک دارد گنجشک لالا گوش میکند و پاشنه پنجه میخواند (!!)من کارهای روزمره خانه را که مثل دور باطل تمامی ندارد ! با تمام سرعتی که میتوانم از خودم انتظار داشته باشم انجام داده ام تا بیایم ببینم دنیا دست کی ست ؟ اگر چه از وقتی یاد داریم دنیا دست به دست شده و هیچ وقت خدا دست هیچ بنی بشری نمانده این که خاصیت قدیمی دنیاست و چیز تازه ای نیست اماحالا که مادر شده ام حالا که دخترکم دارد بزرگ میشود معنای این جمله برایم با ده دوازده سال پیش خیلی توفیر دارد ..دارد باورم میشود که باید از فرصتهایی که نیست(!!)استفاده کنم
دخترک زیباترین تبلور فرصتهای من است به دوباره متولد شدن میماند دوباره زندگی کردن چیزی شبیه به تناسخ وقتی هنوز زنده ای این روزها هی با خودم دست به یقه میشوم دارم با این حس کلنجار میروم که مبادا فردایی پس فردایی دخترک مجبور شود راهی برود کاری بکند که برای مادرش فرصتش نبود یا نتوانست یا عرضه اش را نداشت یا هرچه ..مبادا دخترک سکوی پرش آرزوهای بر باد رفته (!!)مادرش شود پی نوشت :بین بچه زاییدن ومادر بودن تفاوت بسیاری ست راستش دومی به مراتب سخت تر است
مادر نوشت
:دخترک بی اینکه هیچ رگ و ریشه ترکی داشته باشد از گاف زیاد استفاده میکند این ها نمونه اش
غذا:گذا/ بغل :بگیل /ملق :مگیل /حلقه :حگیل /خاله آگیل /و نقطه اوجش اینجاست خونه :نُگیل
/آن وقت با تمام این گیل گیل ها به گز میگوید قز
دارم یه کتاب میخونم اسمش هست در انتظار تاریکی در انتظار روشنایی نوشته ایوان کلیما ..یکی از روح نوازترین(!
)تفریحات یه مادر میتونه این باشه که یه کتاب خوب پیدا کنه ..لم بده روی کاناپه نصف حواسش رو بسپره به کلمه کلمه کتاب نصف دیگه اش پی دخترک باشه که داره با تمام قدرت !موهای عروسکش رو شونه میکنه تازگی متوجه شدم مادر شدن رسما آدم رو متحول میکنه (!!!)شاید برای انجام دادن یه کاری قبلا به تمام حواست احتیاج داشتی اما حالا با یک سوم همون حواس هم میتونی همون کار رو انجام بدی مثلا میتونی کتاب بخونی آشپزی کنی حواست به دخترک باشه در عین حال زیر گوشی !!اخبار رو هم بشنوی .گیرم اگه دخترک حواس کنه با صدای بلند آواز بخونه این مورد آخری کاملا منتفیه . از اون روزا که یه کتاب میگرفتم دستم و تا تموم نمیشد نمی بستمش خیلی گذشته حالا وسط یه پاراگراف چندین بار باید پاشم با دخترک بازی کنم یا بهش نشون بدم که اگه مامان داره کتاب میخونه به این معنی نیست که تو رو نمی بینه
(اصولا روح نوازترین (!)تفریح بچه ها اینه که مادرشون (به خصوص )اونا رو ببینه نظرات وبلاگم رو بستم حالا راحت ترم راستش بدم نمیاد کسی وبلاگم رو بخونه ولی از اینکه کسی بیاد بهم بگه وبلاگت قشنگه!!به وبلاگ منم سر بزنم اصلا خوشم نمیاد .میخوام اینجا فقط و فقط مال خود خودم باشه
چه مومنانه نام مرا....
زمان کم دارم فرصتها عین ماهی از دستم لیز میخورن و دخترک تو هوا میقاپدشون
همین که میخوابه هول هولکی خودمو آویزون فرصتای باقی مونده میکنم بلکه از خودم عقب نمونم چشم باز میکنه و می بینم اونقدر دلتنگش شدم که حاضرم هر چی فرصت تو عمرم مونده بریزم پای لبخندش ( اعتصابها ادامه داره و دخترک بیشتر از همیشه به آقای پدر وابسته شده با خودم فکر میکنم کاش نتیجه اعتصابها چیزی بیشتر از وابسته شدن دختربچه ها به پدراشون باشه(؟!) اگر چه بعید میدونم (چه مادر بدبینی شدم ) دخترک توی عمر دوساله اش برای اولین بار نمایشگاه کودک رو دید هیچ چیز خاصی تو نمایشگاه نبود واقعا هیچ چیز خاص و چشمگیری نبود تنها نکته خاص نمایشگاه دیدن چند از دوستان وبلاگی بود و..همین !(یکی منو توجیه کنه دلیل برگزاری نمایشگاه کودک دقیقا چیه؟) مهر داره تموم میشه و تازه داره بوی پاییز میاد دیشب بارون گرفت بارون یعنی اتفاق خاص همیشه همینجور بوده شاعر باشی یا نه فرق نمیکنه بارون یه اتفاق خاصه صداش عطرش خنکایی که میریزه تو صورتت یه چیز خاص متفاوته از همون حسای بی اسمی که من عاشقشونم انقدر دلم میخواد بنویسم و نمیدونم چرا همیشه یه چیزی هست که نمیذاره من با همین چند تا خط آبکی(!) به دنیا وصل بمونم ..بمونم حس کنم که هستم اگر چه این دنیای مجازی همیشه برای من چیزی غریبی بوده مث یه خاک غریب که بعد این همه سال هنوز دامنگیرش نشدم دلهره بودن این همه چشم غریبه پشت این همه نقاب مجازی و قشنگی بودن بدون اینکه خودت باشی مثل وسوسه نامرئی شدن این همون حس غریبیه که هنوز هست و نمیذاره با این دنیای مجازی اونجور که باید اخت بشم مثل هزار هزارون دیگه ! همین پست آخر رو سه بار فرستادم و پرشین بلاگ نازنین پرتم کرد بیرون !!!این دیگه چه رسمشه ؟؟
...تا دل کاغذ من جا دارد

کرورها ساله که گلا خار میسازن کرورها سال هم هست که بره ها گلا رو میخورن اون وقت هیچ مهم نیس که آدم بدونه پس چرا گلا واسه ساختن خارایی که هیچ وقت خدا به هیچ کارشون نمیاد انقدر به خودشون زحمت میدن جنگ میون بره ها و گلا مهم نیس؟
**** دخترک بزرگ میشه من پر از حرفم پر از کلمه واسه گفتن واسه نوشتن ..یه چیزی سر انگشتام دل دل میکنه که هر کار میکنم نمیرسه به گلوم که صدا شه و بیاد بیرون نه اینکه گوشی نباشه واسه شنیدن کلمه صدا دار(!) پیدا نمی کنم که به زبونشون بیارم و خلاص
... نه اینکه خیالت خیلی حرف مهمی باشه مثل یه راز مگو یا همچین چیزی نه بابا این خبرا هم نیست حس بودنه ..دقیقا همینه ..نوشتن این کلمه هایی که سر انگشتم هی داره دل میزنه و کلا فه م میکنه حس بودن بهم میده حس رو یه جوری بخون که مزه سین آخرش قشنگ بره زیر گوشِت
! وای باید مادر باشی باید یه دختر داشته باشی که فردا دوسالش بشه باید تو این دوسال حتی یه کلمه از چیزایی که تو مخت وول میخوره ننوشته باشی - حالا تفسیر چرا ننوشتنش بماند با اهلش !!-تا بفهمی چه لذتی داره وقتی دوباره رها کنی انگشتاتو و یه عالمه کلمه هری بریزن رو ورق انگار سیل بند رو باز کرده باشی حالا درست دو سال میشه که من جوونه زدم جوونه ام حالا یه شاخه ترد نازه داره بزرگ میشه داره جون میگیره قد می کشه ریشه میدوونه .. میبینمش و ...نمی گم کیف میکنم نمی گم حظ میکنم اسم نداره حسش تو میتونی بخندی اگه مادر نیستی ..باید مادر باشی اسم نداره حسش
باید مادر باشی تا بدونی چه حس بی اسم قشنگیه
بعد نوشت :میخوام بنویسم یه عالمه حرف بی سروته دارم و یه عالمه حس بی اسم .میخوام بنویسمشون
مادرانه
فرض کن مادری و تو کل بیست و چهار ساعت سر جمع ده دقیقه وقت داری به دیوار اینترنت دستی بزنی سُک سُکی بکنی و بری دلت میخواد بنویسی سرعت اینترنت خیلی پایینه دلت میخواد دو تا سایت خبری بخونی فیلتره .بعد میگن چرا از جنبه های مثبت اینترنت استفاده نمی کنین ؟چرا فقط چت میکنین؟دِ !آخه پدرتون خوب مادرتون خوب وقتی سوار یه الاغ لنگ بشی و روی چشمات هم یه دستمال ببندن و هر وقت دلشون بخواد بازش کنن ناچاری دلت رو به صدای منگوله (!!)ای که گردن الاغه بستن!!!خوش کنی دیگه!(یه همچین چیزی)جنبه مثبت کجا بود با این سرعت مزخرف؟؟؟؟
دخترکم به خوشگلترین شکل ممکن مامان و بابا میگه .تا از کنارش رد می شم دستاش رو بلند میکنه و میگه مامان همچین ته دلم شیرین میشه که نگو .آتیش پاره فهمیده اینجوری خلع سلاح می شم و بغلش میکنم .امیدوارم زود به حرف بیاد و حسابی واسم شیرین زبونی کنه.
مادریت داره هر روز شیرین تر میشه الهی هر کی این شیرینی رو نچشیده و دلش میخواد خدا قسمتش کنه .
یه نصیحت مادرانه :زندگی رو سخت بگیری یا نه میگذره
..همیشه فرصت ما کوتاه و هوا هم که بارانی ست
میگن تا آدم خودش پدر یا مادر نشه قدر پدر مادرش رو نمیدونه حالا که مادر شدم حالا که از مادرم دورم قدر دونه دونه نفسهایی که میان و میرن واسه مادرم دلتنگم .. مادرم که خیلی غصه بار دل مهربونش کردم و حالا ....هنوز مونده تا قدرش روبدونم و بدونم هر لحظه خوشی زندگیم از دعای مادرم بوده و هست
یک قدم تازه
دخترک از چهارشنبه یاد گرفته سینه خیز بره برای خودش ترکیبی از سینه خیز و چهاردست و پا اختراع کرده .بچه م مبتکره - به خودم رفته(!!)من هنوز از همه ی برنامه های خودم عقبم انگار..چرا؟نمیدونم.!انقدر دلم میخواد یه خونه تکونی درست و حسابی بکنم ولی نمیتونم .نمیرسم کتاب فرزند پنجم دوریس لسینگ رو خوندم به شدت جذبم کرد یه داستان مایه ی جذاب به اضافه فضا سازی عالی با چاشنی ترجمه عالی مهدی غبرایی باعث میشه من کتاب رو صبح شروع کنم و با وجود دخترک نازی که بیشتر اوقات به گردنم آویزونه !!نصف شب تمومش کنم - انقدر حس خوبی بهم دست میده وقتی یه کتاب رو با لذت میخونم و تموم میکنم درست مثل خوردن یه غذای خوشمزه که تا مدتها مزه اش زیر دندون آدم بمونه یه نصیحت مادرانه:زیاد کتاب بخونید میگن خوبه!
اگر ابر و باد و مه و خورشید و فلک والبته همراهشون نیلوفرم مجال بدن میخوام دوباره بنویسم ..
دخترکم حالا دیگه کامل میشینه حسابی شیطون شده عاشق دالی بازیه از عسل شیرین تر شده آتیش پاره من هم کم کم دارم مادر بودن رو یاد میگیرم اگر چه حالا تا برسم به مادریت (!)مامانم چیزی حدود 28 سال مادری کردن کم دارم .
برمیگردم شاید با حرفای تازه
نظرات ()

